تبليغاتX
کارشناسی ارشد اقتصاد سال 1387 - حلقه
جمع آوری مطالب مختلف مرتبط با دانشکده های اقتصاد
منبع: وبلاگ دولت عشق

این نامردها هم که دهن ما رو سرویس کردن. من سر و تهش 9 تا واحد دارم ولی باورتون نمیشه 5 روز هفته رو باید بریم دانشگاه چون استاد دو تا درسمون که یک نفره (خرد و سنجی که میشه 6 واحد) نمیرسه درسشو تو زمان عادی کلاسها تموم کنه واسه همین هم  فقط یک روز کامل از صبح تا عصر اختصاص داره به کلاس فوق­العاده ایشون. کلاسهاشم خیلی خسته کننده هستن. اصلاً دوستشون ندارم. مطالبی هم که باید بخونیم خیلی خشک و ریاضی واره که چون استاده هم خوب نمیتونه مفاهیم رو منتقل کنه دیگه بدتر هم میشه. با این وضعی که این درس میده و ما میخونیم من که فکر نکنم  واقعاً یاد گرفته باشم و این همه قضایای سخت تو ذهنم بمونه. اینا تو دانشکده اقتصاد شریف سعی کردن که مواد درسی رو به دانشگاه های دنیا نزدیک کنن، واسه همین مثلاً تو خرد ما داریم کتابی رو که تازه تو دانشگاه های معمولی خارج تو دکترا درس میدن رو میخونیم. انقدر سخته که نهایتاً مجبور میشیم قضایاش رو حفظ کنیم. 

فقط کلاس کلان دکتر نیلی بدک نیست چون خیلی مسلطه و خوب درس میده ولی یه عالم هر دفعه کار سرمون میریزه. تمرینهای تحویلی وقتگیر و مقاله خوانی و . . .


یک موقعهایی که فکر میکنم میبینم شاید اشتباه کردم که اومدم این رشته. اصلاً اشتباه کردم که کنکور فوق دادم، باید همون موقع میرفتم. با این اوضاع هر روز که می­گذره بیشتر مطمئن میشم که دیگه نمیخوام دکترای اقتصاد بخونم، اگه بشه برم و یک فوق دیگه بگیرم. مباحث تفکر سیستمی و سیستم داینامیک رو همیشه خیلی دوست داشتم، انقدر مثل اقتصاد ریاضیات خشک نداره. یک دانشگاه هم تو بوستون پیدا کردم که با همین روش رو مباحث social science کار میکنه (اینجوری هم از دانش صنایعی­ام استفاده میکنم هم اقتصادی). به نظرم رسید که باید دانشگاه های دیگه ای هم باشن که یک همچین چیزی رو بشه رفت خوند.  شنیدم که با فوق بهتر میشه اونجا کار پیدا کرد تا دکترا. بعدش هم تا کی درس بخونیم؟ بابا مردیم .

 
تازه من نمیرسم دو ساله درسمو تموم کنم. دوست داشتم همین امسال apply  میکردم ولی نمیرسم هم واحدهامو و هم تزمو که از تز رشته­های مهندسی فکرکنم خیلی بیشتر وقت میگیره تموم کنم و هم کارهای apply رو انجام بدم. یک موقعهایی میزنه به سرم که ولش کنم و برم ولی خوب میگم این همه درس خوندم حیفه مدرکشو نگیرم.

 

هی به خودم دارم میگم که باید یه کاری بکنم و از این حلقه که اسمشو گذاشتم "همه چیز لعنتیه" بیام بیرون ولی اصلاً نمیدونم چه جوری؟ برم تفریح که یک سفر رفتم و درست نشد. بیشتر برم تفریح که انقدر درس دارم که استرسشون نمیزاره بعدش هم چه تفریحی برم مثلاً؟

فکر کنم من به چیزهای دیگه­ای احتیاج دارم که جاشون خالیه و تفریح کاری از پیش نمیبره. اتفاقی که شاید افتاده اینه که من الان تو این سن دیگه باید برم واسه خودم یک زندگی داشته باشم که خودم ادارش کنم. خودم کار کنم و خرج و مخارج زندگی و کارهایی که باید انجام بشه رو تنظیم کنم، واسه کار و تفریحاتم برنامه­ریزی کنم، دوستان جدید پیدا کنم و کارهای جدید بکنم و . . .. نه اینکه فقط از اتاقم برم دانشگاه، بیام خونه، درس بخونم دوباره برم دانشگاه دوباره بیام خونه و برم تو اتاقم و . . .

 من الان عقایدی که دارم به شدت متفاوت از اعضای خانوادم هست و در نتیجه دوست دارم جوری باشم که اینا اصلاً منو اینجوری قبول نمیکنن واسه همین فکر کنم هر چی هم زمان بیشتر میگذره بیشتر دارم اذیت میشم. تحمل اوضاع هی داره سختتر و سختتر میشه. وقتی یک وصله ناجور باشی خیلی سخته. واسه همین واسه من یکی قضیه موندن در ایران به طور کل منتفیه. آخه من هر چی بیشتر رو خودم متمرکز میشم بیشتر میبینم که با هنجارها و ساختارهای اینجا نمیتونم کنار بیام و برعکس اون چیزهایی که از فرهنگ و آدمهای اونجا میبینم بیشتر با خودم هماهنگه. حالا جامعه رو که بزاریم کنار خانوادمو چی کار کنم؟ من هر کار بخوام بکنم اینا میخوان روش نظر بدن و اونچه من میخوام با آنچه اینا میخوان 180 درجه متفاوته. با این اوضاع من مجبورم هر جوری شده، هر جا شده برم. خوش به حال اونایی که با خانوادشون هماهنگن! خوش به حال اونایی که جورشون با آدمهای دور و برشون جوره  . . .


وقتی تعادل آدم میریزه به هم همه چیزت قر و قاطی میشه. در اینجور وقتها هم آدم هی میخواد به گذشته و شکستهایی که داشته فکر نکنه و یا دل خودشو خوش کنه که شکست نبوده و تجربه بوده و آینده رو داره و از این حرفها ولی گاهی حتی آینده­ای هم نمیتونی واسه خودت متصور بشی.
 

میدونی شاید اگه خیلی اتفاقات نمی­افتاد یا یک جور دیگه می­افتاد الان رفته بودم. شاید اگه اینجوری نبودم که هستم، شاید اگه ما رو یه جور دیگه ساخته بودن. شاید، شاید . . .
 

از هر گونه راهنمایی و ترفندی که دوستان به نظرشون میرسه تا بتونم اوضاع رو به طور موقت کمی بهتر کنم و از این حلقه­ی "همه چیز لعنتیه" بیام بیرون به شدت استقبال میشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط جواد  |